تبليغاتX
ستاره های خاموش

ستاره های خاموش
حرفهای پنهان 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
تو چون مردابی پیر ،ساکن و ساکت در حجم زندگی ام ایستاده ای

ای کاش ،آرزو هایت را چون آرزو های خویش دوست می داشتم

کاش به تو چون باور خویشتن یقین داشتم

اما دریغ که دوست داشتنت اجباریست....

نسرین

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:34 ] [ نسرین ]
به من بگو
در این منزل بی نشان
تا کی به اسم آینه از خشت خام
سخن خواهی گفت؟
دیری است دیوار کج از مسیر ثریا
به ویرانی ویل المکذبین رسیده است.
به من بگو،
از این کاروان بی واژه چه می بری ؟
جز غارت خیالی،
که خبر از غفلت بی فردای تو می دهد.
تو چه می دانی از اندوه مادران و
از این شب پر ملال.
به خدا آتش زیر خاکستر است
این خرمن بی خار و
این کبریت کهنه سال
 
[ سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 ] [ 11:2 ] [ نسرین ]

هميشه رو به خورشيد باش تا سايه نا اميدي از تو عقب تر باشد

[ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ] [ 9:5 ] [ نسرین ]

خیلی خوشحالم از اینکه  ؛ تو به دنیا اومدی، تو

دنیا فهمید که تو انگار  ؛ نیمه‌ی گمشدمی تو


زندگی خیلی خوبه ؛ چون که خدا تو رو داده

روز تولدم، برام ؛ فرشته‌شو فرستاده


خدا مهربونی کرد ؛ تو رو سپرد دست خودم

دست تو گرفتمو ؛ فهمیدم عاشقت شدم


آورده دنیا یه دونه ؛ اون یه دونه پیش منه

خدا فرشته هاشو که ؛ نمی‌سپره دست همه


تو نمی اومدی پیشم ؛ من عاشق کی می شدم؟

به خاطر اومدنت ؛ یه دنیا ممنون توام

.................................................................

ديروز تولدم بود.تولد ۲۷ سالگي

[ یکشنبه هفدهم بهمن 1389 ] [ 13:29 ] [ نسرین ]

http://www.rapides.k12.la.us/int/2003-2004/January%20Snowman.jpg

دل شهرم سياه بود چون دل مردمانش،آنقدر انتظار كشيديم تا باد بيايد و كمي باران،يادم مي آيد سالها ي نه چندان دور  آغاز زمستان آنقدر برف مي باريد كه مدرسه ها تعطيل ميشد(آخه اون روزاي نه چندان دور ،هم مثل اين روزا با كوچكترين اتفاقي همه جا براي حل بحران تعطيل ميشد،البته اگه بشه اسمشو گذاشت بحران)

ديروز بعد از چشم انتظاري زياد ،برف اومد ،اما برفي روي زمين نموند ...اومد و زود رفت.

پسرك فال فروش و مرد نرگس فروش سر چهارراه جهان كودك ،زير برفاخيس شده بودند و كيسه زباله اي رو روي سرشون انداخته بودن با ديدن اونا حس كردم كه زمستون اومده...اما زمستون ، مثل سالهاي قبل نيست.يادم مي ياد در اون سالهاي نه چندان دور با اومدن اولين برف زمستوني يه آدم برفي بزرگ درست مي كرديم و دلمون خوش بود كه با برف فردا ،يه دونه بزرگترشو درست مي كنيم.امروز خيلي دلم هواي كودكيمو كرد.ياد اون روزا به خير

يادمه منو خواهرم دو تا كاپشن آبيه بلند داشتيم كه وقتي تنمون مي كرديم كه بريم مدرسه .وقتي خسته ميشديم ميشستيم روي كاپشن سر مي خورديم و نصف مسيرو با سر خوردن روي برفا ميرفتيم تا به مدرسه برسيم...

زمستوناي كودكيه من خيلي سرد بود ،برف مي باريد آنقدر كه مطمئن بوديم فرداش مدرسه تعطيله و مشقامونو نمي نوشتيم...وقتي از راديو مي شنديدم كه تعطيل نيست نصف شب با خواهرم از خواب مي پريديمو و تند تند مشق مي نوشتيم و يه ديكته هم از روي كتاب و به هم نمره مي داديم و مثل هميشه نمره ۲۰.....

كودكي هاي من پر رنگاي قشنگ بود ..مداد گلي كه هميشه لبامون به سرخي مداد گلي مزين بود و بوي تراش كردن مداد و هيچ وقت يادم نميره..

لبو فروش پيري كه يه عينك ته استكاني داشت و يادمه هيچ وقت لبو دوست نداشتم اما عاشق لبو خريدن بودم..وقتي مي اومد داد ميزد "بدو لبوي داغه،لبو،"شيرينه مثل قنده لبو"....منم پشت سرش با قدم هاي كوچك كودكانه ام مي دويدم و ازش لبو مي خريدم.لبويي كه مزه زمستون بود و من هيچ وقت مزه شون نكردم....

يادم مي ياد اون روزا موجود ترسناك در ذهن بچه هاي هم سن و سال من چيزي به نام" دست خوني" بود ،بچه ها با شنيدن اسمش هم تب مي كردند و مي گفتند بيشتر در دستشويي مدرسه ها وجود داره و من هيچ وقت به دشسشويي نمي رفتم از ترس دست خوني....چقدر ذهن بچه هاي اين دوره با ما فرق كرده....

مادرم هميشه عضو انجمن اوليا و مربيان بود و من و خواهرم كه در يك مدرسه بوديم هميشه مورد توجه مدير و ناظم مدرسه بوديم...يادمه من كلاس چهارم بودم و نسيم(خواهرم)كلاس اول را تمام كرده بود و براي كلاس اولي ها جشن با سوادي گرفتن و من هم چون مادرم جز انجمن بود تونستم در جشن شركت كنم و همكلاسي هام از پشت يه در شيشه اي بزرگ صورتشونو چسبونده بودن به در و مارو نگاه مي كردن و غبطه مي خوردن و من هم كلي پز دادم كه توي جشن بودم )چه دلخوشي كودكانه اي.جان

يادمه ،انشامو هميشه با اين جمله شروع مي كردم"به نام الله ،پاسدار خون حرمت شهيدان،"حتي اگه موضوع انشام درباره تعطيلات تابستان خود را چطور گذرانديد و يا بهار را توصيف كنيد...فكر مي كردم معلم به اون جمله نمره جداگانه اي ميده.

كودكي من مادر بزرگ و پدر بزرگ داشت كه از جونم بيشتر دوسشو ن داشتم...قصه شب ساعت ۹ "قورباغه لالا خوابيده بيشه" منو خواب نمي كرد و با پدربزرگم قصه ساعت ۱۱ شب هم گوش مي كردم و باز هم نمي خوابيدم تا مادربزرگم برايم قصه بگويد (قصه هاي اونارو بيشتر دوست داشتم قصه ماه پيشوني و پري دريايي و خارپشت و واقعا دوست داشتم...دلم پر مي زنه واسه اون روزا

زمستون واسه من هميشه يادآور خاطرات كودكيه......

كاش يه برف حسابي بشينه روي زمين تا به ياد كودكي ها يه آدم برفي بزرگ درست كنم.........

پ.ن:فال حافظ كه زير برف زمستون از پسرك خريدم: 

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین

کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست

در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت

 

 

[ چهارشنبه بیست و دوم دی 1389 ] [ 16:0 ] [ نسرین ]

وقتي به گذشته نگاه مي كنم

عشق خود را چون آفتابي گم شده در آسمان آبي مي يابم

غمگين و تنها نشسته و به تنهايي هايش فكر مي كند

به سيگارش پك مي زند و آه مي كشد

به پريشان حالي هايش اشك حسرت فرو مي نشاند بر غمگيني خاطرات مرده

زخم پير و كهنه اش را چون ابر هاي تنيده در آسمان

 با باراني فرو مي نشاند روي خشكي زمين بي حاصلش!

لغاتي در هم شكسته و سرد

مرا ياد گذشته اي مي اندازد كه از آن هراس دارم

لحظه هايي كه بر من سخت گذشت

چون زنده اي كه در گورش كنند و بر سرش خاك افكنند و برايش فاتحه اي نثار كنند

و ساده ،خيلي ساده از كنارش عبور كنند

گذشته اي كه به گور سپرده اي !!!!

گاه فريادت مي زند و چون كابوسي در تو نفس مي كشد و از گذشته مي خواند

از گذشته اي كه هيچ بود

پوچ پوچ....

نسرين

 

[ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 ] [ 10:54 ] [ نسرین ]

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش        

 بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم       

 آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود  

 گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو        

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد    

بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون      

 آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام           

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

 "حافظ"

 

نمي دانم بعضي وقتها چه مي شود كه دلم به نوشتن نمي رود.مي نويسم و پاك مي كنم.پاك مي كنم و فراموش مي كنم .فراموش مي كنم و گريز ميزنم به روزهايي كه مي شد با آرامش خواند و نوشت و سرود...

اين روزها قلمم هم دروغگو شده است.به هر چه مي نويسد ايمان ندارد از اين روست كه ننوشتن به از دروغ نوشتن است..

دلم براي آزادي،براي پرواز روي آرامش خيال در يك عصر باراني تنگ شده است .دلم مي خواست هواي شهرم گرد و غباري نداشت تا براي آلودگي اش شهر را تعطيل نمي كردند .شايد اينگونه گرد و غبار دل مرد شهرم كمتر آلوده بود...و تعطيلات براي خبرهاي مهمي چون جشن هاي مكرر و خبرهاي خوش بود و همه جا رقص و آواز و پرواز بود...

دلم مي خواست در آذرماه به اندازه تمام پاييز هاي غمگين دلم باران مي آمد تا از مردم شهرم قطره اي آب براي رفع تشنگي طلب نكنم.تا شايد به خواست من ،به خواست تو زير باران قدم بزنيم.بدون چتر،بدون ترس از خيس شدن

چقدر حالمان بد است و چقدر اندوهمان مضاعف.هيچ چيز سر جاي خودش نيست.

غمگينم..قلبم مي تپد تند و تند و تند

نمي دانم و اصلا نمي فهمم مقصودم چيست.بين آسمان و زمين ،مات و مبهوت آويزانم و بيشتر تلاش مي كنم خود را به آسمان برسانم...اما گريزي نيست از ضعف و نا تواني ام

يك شب و روز طولاني ،صبورانه منتظر بودم كسي به دل غمگينم سر بزند اما خبري نبود كه نبود/

پ.ن:فقط براي دل خودم

 

[ دوشنبه هشتم آذر 1389 ] [ 13:42 ] [ نسرین ]
*من زير باران ميرسم تا عشق

براي دوباره ديدنت نفس بده

**

نه ني لبك مي خواهم تا تو را ساز كنم

و نه تنگ ماهي و دريا،براي دلتنگي ها

همين كه باشي و باشم كافيست

[ شنبه بیست و هفتم شهریور 1389 ] [ 14:42 ] [ نسرین ]
قلم ها را بر داريم و  طرح ساده اي از معصوميت بر باد رفته دخترك بزنيم كه روسري آبي اش در باد مي رقصد....

 

[ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ] [ 10:58 ] [ نسرین ]

اولين دوره بازار تابستاني، با هدف حمايت از كودكان مبتلا به سرطان محک، 14تا 15 مرداد ماه از ساعت 10 الي 21 در محک برگزار مي شود.
تاکنون بازارهاي بسياري در محک برگزار شده، از جمله بازارقلک شکان، بازار غذا، بازار نوروزي و اين دوره از بازار هاي تابستاني براي اولين بار در محک برگزار مي شود.
غرفه هاي شکلات و بستني، نوشيدني ها و مرباهاي خانگي، غذاهاي خانگي، شيريني هاي خانگي، وسائل تزييني، صنايع دستي و... از غرفه هاي موجود در اين بازارمي باشد.
جمع آوري کمک هاي نقدي، دريافت قلک هاي پر شده و ارايه قلک هاي جديد وثبت نام براي عضويت نيز از بخش هاي ديگر اين بازارچه مي باشد.
اميد است با حضور خود در اين بازارچه، علاوه بر تأمين مايحتاج خود، براي فراهم کردن شرايط بهبود زندگي کودکان مبتلا به سرطان و خانواده هاي آنان ياري دهيد.
[ سه شنبه دوازدهم مرداد 1389 ] [ 9:0 ] [ نسرین ]

تمام نا تمام......

معصيت كار مقدس

نقطه آغازي كه در پايانش غوطه ور است

بند مقدس،شب هاي پر برف تابستان و جنوب چشمانت

ناله شب ها ي درد آلود...خورشيد درخشان زمستان

چقدر خاطره هاي واژگون نگاهت سرد است

به باراني كه هرگز بر سر  و رويمان نباريد  

و گناهانمان را نشسته قسم مي خورم

كه تو را كنار كاغذ پاره هاي گذشته جا گذاشته ام

من،تو را در گذشته اي سراسر ابهام مخفي كرده ام

شمال چشمانت را از دور دستها نشانه رفته ام..

مي دانم اين چشمهاي هميشه گناه

هرگز خيال باريدن ندارد....

 پ.ن:به یاد هما..جوانی که پی جوانی رفت (شمال چشم تو را از جنوب می آیم)....

[ دوشنبه چهارم مرداد 1389 ] [ 11:47 ] [ نسرین ]
کاش چشمها جویی بود

و به دریا میبرد

هر نگاهی که تلاقی می کرد

با خورشید

[ چهارشنبه نهم تیر 1389 ] [ 10:26 ] [ نسرین ]
من از تبار آرش و از وجود آتشم

درياي سياهم و سرشار حسرتم

فرياد مي زنم مدد.من صوفي مرددم

آكنده در سايه ها.روشن تر از خاطره ها

يك مرده قديمي ام.چشم در راه آزادي ام.....

[ دوشنبه سی و یکم خرداد 1389 ] [ 9:15 ] [ نسرین ]
تمام که می شوی تازه اول راه است

شروع که می کنی آخر راه

تناقض سر سام آوری است

خدا هم گیج شده

که این آدمها

پس چرا آدم نمی شوند!!!!!!!!!!!!

[ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 10:34 ] [ نسرین ]
در به دست آوردنت

میان جدال عقل و عشق گرفتارم

گرفتاری ام بیشتر از این است

که گر تو را بخواهم بی عقلم!!!!!

 و گر از تو بگذرم با عشق خود چه کنم؟؟؟؟

[ شنبه هشتم اسفند 1388 ] [ 10:33 ] [ نسرین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

همیشه حرفهایی برای گفتن نگفته می ماند...همیشه سکوت است که همه چیز را خراب میکند..تا زمان هست باید حرف زد.باید چیز نوشت.باید یاد گرفت که فرصت ها را غنیمت شمرد...باید همه را کنار هم حفظ کرد..دوستان را و شما را....گاه شعر هایم را می نویسم که در پایان سطر آن اسمم را می گذارم که بدانید آنها از آن دل من هستند...با شما همیشه شادم حتی در تلاطم زندگی...
آن که رخسار تو را رنگ گل نسرین داد صبر و آرام تواند به من مسکین داد
امکانات وب